تبليغاتX
خوش آمدید

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/05ساعت 11:48 AM  توسط فاطیما  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/02ساعت 6:8 PM  توسط فاطیما  | 

عکسهایی جالب و دیدنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/19ساعت 10:15 PM  توسط فاطیما  | 

عکس هایی جالب و دیدنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/19ساعت 9:54 PM  توسط فاطیما  | 

مـي زند بـــــــاران به شـــيشه

 

در ســكوتــي ســرد وخسته

 

چون نيست كسي در كنارم

 

اكــنون اين دلم تنها نشستـه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 5:26 PM  توسط فاطیما  | 

يه شب از فصل سرد تنهاييم

 

رو تـنـم مثـل نور تابيــــــدي

 

شـايـدم مثـل ابرهـاي بهـــار

 

تو كـويـر دلـم تو باريـــــدي

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 5:2 PM  توسط فاطیما  | 

گفتم: تو شيرين مني...

گفتا: تو فرهادي مگر؟...

گفتم: خرابت مي شوم...

گفتا: تو آبادي مگر؟...

گفتم: ندادي دل به من...

گفتا:تو جان دادي مگر؟...

گفتم: ز كويت مي روم...

گفتا: تو آزادي مگر؟...

گفتم: فراموشم نكن...

گفتا: تو در يادي مگر؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 4:41 PM  توسط فاطیما  | 

زندگی سخت ساده است

 

خطر کن ،

 

وارد بازی شو ،

 

چه چیزی از دست می دهی ؟

 

با دست ها ی تهی آمده ایم

 

با دست ها ی تهی خواهیم رفت .

 

نه چیزی نیست از دست بدهیم

 

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند

 

تا سر زنده باشیم

 

تا ترانه ای زیبا بخوانیم

 

و فرصت به پایان خواهد رسید ،

 

آری ، اینگونه است که هر لحظه مغتنم است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/26ساعت 6:4 PM  توسط فاطیما  | 

کلاس جمله سازی....

 

 1-فرشاد : روح غضنفر شاد

 

2-فرناز : غضنفر ناز نكن

 

3-عذاب : ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازست

 

4-لوبيا : كوچولو بيا

 

5-نجيب : اين شلواره نه جيب داره نه زيپ

 

6-ساختمون : رفتيم پاي بساط حسابي ساختمون

 

7-جوراب : بدجور آب خوردم پريد تو گلوم

 

8-كيبورد : كيف من رو كي برد

 

9-فرید و مجيد و حميد : شما ۲ نفريد به قرآن مجيد عين هميد

 

10-حيدر : ديشب آمدم در خونتون هي در زدم

 

11-كوشش : شلوار من كوشش

 

12-وطن : من رفتم حمام سر و تنم را شستم

 

13-ماشين : شنيدم مي خواين بياين همسايه ما شين

 

14-كشور : اين قدر با كش ور رفتم خورد تو چشمم

 

15-صداقت : الو الو صدا قطع شد

 

16-ستيز: : The mobile set is off

 

17-توكيو : من غضنفر را دوست دارم تو كيو ؟

 

یه نفری داشته می مرده..

 

وصیت میکنه که وقتی من مردم یه میلیون خرجم کنید...

 

وقتی می میره، پسرش یک میلیون خر جمع میکنه.......

 

یه نفری توی مانور شرکت میکنه.

 

از هواپیما می پره پایین. چترش باز نمی شه

 

میگه خوب خدا رو شکر که مانوره......

 

 

به یکی میگن : تو دوست داری توی چه مسابقه ای شرکت کنی؟؟؟

 

میگه مسابقه ماست خوری

 

میگن چرا ؟

 

میگه آخه تنها مسابقه ایه که ازش رو سفید بیرون میام.

 

از یه نفری مي پرسن چرا جورابات يكي رنگش سفيده اون يكي مشكي؟

 

مي گه:من نوه دانم... يه دست ديگه هم در خانه داشته بيدم ان هم اي جوري بيد.

 

یکی میره در مسابقات رالی شرکت میکنه....

 

 توی راه مسافر سوار میکنه..

 

یه نفری عينک دودی ميزنه ميره از خونه بيرون

 

بعد پسرشو ميبينه ميزنه تو گوشش .

 

پسره ميگه بابا چرا ميزنی ؟

 

ميگه تو اين وقت شب بيرون چی کار ميکنی ؟

 

پسره ميگه بابا شب نيست عينکتو بردار.

 

عينکشو بر ميداره دوباره ميزنه زير گوش پسره .

 

پسرش ميپرسه بابا واسه چی ميزنی ؟

 

ميگه تو از ديشب تا حالا اينجا چه کار ميکردی؟

 

یکی می ره لامپ مهتابی بخره،

 

داخل مغازه می شه ولی چون نمی دونست چی بگه، می گه:

 

ببخشین حاج آقا، لطفا ۱ متر لامپ بدین !!!

 

یه نفری از طبقه صدم يه ساختمون مي‌پره پايين،

 

به طبقه پنجاهم كه ميرسه ميگه: خب الحمدالله تا اينجاش كه بخير

 

گذشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/26ساعت 5:48 PM  توسط فاطیما  | 

  لطیفه * joke 

 

 

راننده ی مستی از خیابان یک طرفه عبور می کرد که پلیس او را نگه داشت و پرسید:کجا می روی؟ راننده

 

جواب داد : نمی دانم ، ولی می بینم که دیر شده است چون همه بر می گردند .

 

مردی در مراسم خواستگاری رو به زن کرد و گفت : خانم من فقط ماهی پنجاه هزار تومان حقوق می گیرم ،

 

آیا می توانی با این مقدار در آمد زندگی کنی؟ زن گفت: بله ، اما خودت با چی زندگی می کنی ؟

 

سه نفر به مغازه ی کفاشی رفته و سه جفت کفش برداشتند . اولی گفت : به پایم گشاد است. کفاش گفت :

 

چند روزی که بپوشی خودش را جمع می کند. دومی گفت: این کفش برای پایم تنگ است . کفاش گفت :

 

چند روزی با آن راه رفتی گشاد می شود. سومی گفت : فعلاً به پایم اندازه است تا بعد ببینم چه می شود ؟

 

 کفاش گفت : خاطر جمع باشید به همین اندازه خواهد ماند .

 

شخصی نزد دکتر رفت ، دکتر از او سوال کرد بگو ببینم جانم کجات درد می کنه ؟بیمار گفت : شما دکتر

 

 هستین از من می پرسین ؟

 

شخصی رو به قبله نشسته بود و دعا می کرد ، دعایش این بود : خدایا مرا نیامرز . یکی پرسید این چه دعایی

 

است می کنی ؟ جواب داد : شکسته نفسی می کنم .

 

پسر از پدرش پرسید : باباجون فرق آجر و سیب چیه ؟ پدر جواب داد : آجر را اول می فروشند بعد می

 

 چینند ، ولی سیب را اول می چینند و بعد می فروشند .

 

قاضی از متهم پرسید : آیا ازدواج کردی ؟ متهم جواب داد : نه آقای قاضی . قاضی پرسید چگونه باور کنم که

 

 راست می گویی ؟ متهم جواب داد : به جان دو تا بچه ام دروغ نمی گویم .

 

 زن کولی که شوهر خود را گم کرده بود ، به کلانتری رفت و تقاضا کرد تا پلیس در صدد تحقیق بر آید .

 

کلانتر به او گفت :  توکه فال ورق می گیری و از آتیه خبر می دهی چطور نمی توانی بفهمی که شوهرت

 

 کجاست ؟ مگر ورقها را هم گم کرده ای ؟ کولی جواب داد : ورقها را گم نکرده ام . کلانتر گفت : خوب پس

 

شوهرت کجاست ؟ جواب داد : ده هزار تومان به من بدهید ، تا به شما بگویم .

       

 

                                

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/17ساعت 12:3 PM  توسط فاطیما  |